سلام بچه ها از امروز براتون ميخوام هر از گاهي قصه هايي شيرين از بهلول رو براتون بذارم!!!
ماست خوردن غلام هارون:
يكي از غلامان هارون ماست خورده بود مقداري از ماست به ريشش ريخته شده بود.
بهلول از وي پرسيد:چه خورده اي؟
غلام با تمسخر گفت:كبوتر!!!
بهلول گفت:ميدانستم.چون فضله اش بر ريشت پيداست!!!
تلخ ترين چيز:
از بهلول پرسيدند:تلخ ترين چيز كدامم است.
گفت:حقيقت.
پرسيدند:چگونه ميتوان اين تلخي را تحمل كرد؟
گفت:با شيريني انديشه!!!
خواب:
يك روز هارون الرشيد بهلول را گفت:ديشب تورا بخواب دبدم.
بهلول گفت:من خود عمري است كه تو را((در خواب))ميبينم.....!!!
حيات آدمي:
بهلول را پرسيدند:حيات آدمي در مثال به جه ماند؟
گفت:به نردباني دو طرفه كه از يك طرف سن بالا ميرود و از طرف ديگر زندگي پايين مي آيد!!!
وجه اشتراك:
از بهلول پرسيدند:انسانها در روي زمين در كداميك چيز مشتركند؟
گفت:در روي زمين چيزي نتوان يافت اما در زير زمين خاك سرد و تيره گورستان وجه اشتراك همه ي افراد بشر است...
زن:
از بهلول پرسيدند:چرا زن نميگيري؟
گفت:زن پير دوست ندارم!
گفتند:زن جوان بگير.
گفت:زن جوان هم مرد پير را دوست ندارد!!!
حكمت گردش روز و شب:
بهلول را گفتند:در گردش روز و شب چه حكمتي بيني؟
بهلول گفت:اين بينم كه مرگ و زندگي چون شب و روز بهم متصلند وهر يكي بي وجود ديگري فاقد معنايند و تحمل ناپــــــــــذيـر!!!
فرق بين تولد و مرگ:
بهلول را گفتند:فرق تولد و مرگ در چيست؟
گفت:در نوع گريستن در تولد آدم خود ميگريد اما در مرگ ديگران ميگريند!!!
انسان چيست:
بهلول را پرسيدند:انسان چيست؟
گفت:انسان سرزمين محدودي است كه از مشرق به تولد و از مغرب به مرگ منتهي ميشود.
سعادت؟:
بهلول را پرسيدند: سعادت را در چه بيني؟
گفت:گاهي در كتابها و زماني در انديشه ها!!!
لطفا نظر بدبد اگه خوشتون اومد بازم بذارم.
نــــــــــــــــــــــــــظـــــــــــــــــــر بـــــــــــــديـــــــــــــــــــد!!!!